امروز تولدمه هااااااااا

 

با سلام خدمت همه عزيزان

بعد از مدتها غيبت اونهم به خاطر مشغله و گرفتاري هاي زندگي ، امروز با چند مطلب خدمت رسيدم اميدوارم مورد پسند قرار بگيره. از اين به بعد سعي مي كنم زود به زود آپ داشته باشم.

 

 راستي امروز هم تولد خودم هست و هم وبلاگم يكساله ميشه


از همه عزيزاني هم كه مرتب به وبلاگم سر مي زنند

و

با نظرات خودشون ما را شرمنده مي كنند كامل تشكر را دارم .


گر چه آب رفت باز آید به رود ... ماهی بیچاره اما مرده بود ...

 

گر چه آب رفت باز آید به رود ... ماهی بیچاره اما مرده بود ...

 

نيمه شب آواره و بي حس و حال

در سرم سوداي جامي بي زوال

پرسه اي آغاز کرديم در خيال

دل به ياد آورد ايام وصال

 

 

از جدايي يک دو سالي مي گذشت

يک دو سال از عمر رفت و برنگشت

دل به ياد آورد اول بار را

خاطرات اولين ديدار را

آن نظر بازي آن اسرار را

آن دو چشم مست آهو وار را

 

همچو رازي مبهم و سربسته بود

چون من از تکرار او هم خسته بود

آمد و هم آشيان شد با من او

همنشين و هم زبان شد با من او

خسته جان بودم که جان شد با من او

ناتوان بود و توان شد با من او

دامنش شد خوابگاه خستگي

اين چنين آغاز شد دلبستگي

 

واي از آن شب زنده داري تا سحر

واي از آن عمري که با او شد به سر

مست او بودم از دنيا بي خبر

دم به دم اين عشق مي شد بيشتر

آمد و در خلوتم دمساز شد

گفتگو ها بين ما آغاز شد

 

گفتمش در عشق پابرجاست دل

گر گشايي چشم دل زيباست دل

گر تو زورقمان شوي درياست دل

بي تو شام بي فرداست دل

دل ز عشق روي تو حيران شده

در پي عشق تو سرگردان شده

 

گفت : در عشقت وفادارم بدان

من تو را بس دوست مي دارم بدان

شوق وصلت را به سر دارم بدان

چون تويي مخمور خمارم بدان

با تو شادي مي شود غمهاي من

با تو زيبا مي شود فرداي من

 

گفتمش عشقت به دل افزون شده

دل به جادوي دلت افسون شده

جز تو هر عشقي به دل مدفون شده

عالم از زيباييت مجنون شده

 

بر لبم بگذاشت لب يعني خموش

طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود

بهر کس جز او در اين دل جا نبود

ديده جز بر روي او بينا نبود

همچو عشق من هيچ گل زيبا نبود

خوبي او شهره آفاق بود

در نجابت در نکويي طاق بود

 

روزگار ، روزگار اما وفا با ما نداشت

طاقت خوشبختي ما را نداشت

پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت

بي گمان از مرگ ما پروا نداشت

 

آخر اين قصه هجران بود و بس

حسرت و رنج فراوان بود و بس

يار ما را از جدايي غم نبود

در غمش مجنون عاشق غم نبود

بر سر پيمان خود محکم نبود

سهم من از عشق جز ماتم نبود

 

با من ديوانه پيمان ساد ه بست

ساده هم آن عهد و پيمان را شکست

بي خبر پيمان ياري را گسست

اين خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رست

رفت و با دلدار ديگر عهد بست

 

با که گويم اين که همخون من است

خصم جان و تشنه خون من است

بخت بد وين وصل او قسمت نشد

اين گدا مشمول آن رحمت نشد

آن طلا حاصل به اين قيمت نشد

 

عاشقان را خوشدلي تقدير نيست

با چنين تقدير بد تدبير نيست

از غمش با دود و دم همدم شدم

باده نوش غصه ي او من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم

ذره ذره آب گشتم، کم شدم

 

اخر آتش زد دل ديوانه را

سوخت بي پروا پر پروانه را

عشق من از من گذشتي خوش گذر

بعد از اين حتي تو اسمم را نبر

خاطراتم را بيرون کن ز سر

ديشب از کف رفت فردا را نگر

آخر اين يک بار از من بشنو پند

بر منو بر روزگارم دل مبند

عاشقي را دير فهميدي چه سود

عشق ديرين گسسته تار و پود

 

گر چه آب رفته باز آيد به رود

ماهي بيچاره اما مرده بود

بعد از اين هم آشينت هر کس است

باش با او ، ياد تو مار را بس است

 

مختصري در مورد نيوتن ؛ زندگينامه ايزاك نيوتن

 

مختصري در مورد نيوتن

زندگينامه ايزاك نيوتن

 

ايزاك نيوتن ، در روز كريسمس سال 1642 در يكي از دهكده هاي انگلستان به نام وولسترپ در ميان خانواده اي روستايي بدنيا آمد چون پيش از نه ماهگي متولد شده بود ، بچة ضعيف و لاغري بود نيوتن از قول مادرش چنين نقل كرده است :

 

« من بهنگام تولد بقدري كوچك بوده ام كه مي توانسته اند مرا در يك ليوان بزرگ بشويند اطرافيان از اين نوزاد نارس قطع اميد كردند و اميدوار نبودند كه حتي براي چند ساعت زنده بماند . اما وجود او براي مادر بيوه اش كه شوهرش را پيش از تولد ايزاك از دست داده بود ، يك عطيه الهي بود . سالها بعد همين نوزاد ناتوان و نارس يكي از نوابغ بزرگ جهان شد و تا سن پيري زندگي كرد .

 

يكي از خصوصيات ايزاك در دوران نوجواني و جواني اين بود كه به هر اختراع فيزيكي توجه خاصي داشت . اكتشافها و نظريه هاي ارزشمند نيوتن در زمينة رياضيات ، مكانيك ، جاذبه و نور بقدري گسترده است كه انسان با خواندن اين دانسته هاي جالب پي به نبوغ و دانش فوق العادة او مي برد .

 

پس از مدتي كه از مرگ پدر گذشت مادر ايزاك با بارناپاس اسميت ازدواج كرد و از او صاحب دو دختر و يك پسر شد . وقتي كه ايزاك دو ساله بود او را نزد مادر بزرگش فرستادند . در دوران كودكي ، هيچ گونه آثار نبوغ در او ديده نشد ايزاك علاقة زيادي به كارهاي دستي داشت و اغلب آنها را بتنهايي مي ساخت از كارهاي جالب او آسياب بادي ، ساعت آبي و ساعت آفتابي بود كه اختراع اخير او امروزه در موزة انجمن سلطنتي لندن نگهداري مي شود . او به هنر نقاشي و جمع آوري گياهان نيز علاقه مند بود و طرحهايي كه مي كشيد همه جالب و  ..........

 

بقيه متن در ادامه مطلب

ادامه نوشته

زندگي نوشيدن قهوه است ؛ درسي از درسهاي زندگي

 

زندگي نوشيدن قهوه است

درسي از درسهاي زندگي

 

گروهي از فارغ التحصيلان پس از گذشت چند سال و تشكيل زندگي و رسيدن به موقعيت‌هاي خوب كاري و اجتماعي طبق قرار قبلي به ديدن يكي از اساتيد مجرب دانشگاه خود رفتند. بحث جمعي آن ها خيلي زود به گله و شكايت از استرس‌هاي ناشي از كار و زندگي كشيده شد.

استاد براي پذيرايي از ميهمانان به آشپزخانه رفت و با يك قوري قهوه و تعدادي از انواع قهوه خوري هاي سراميكي، پلاستيكي و كريستال كه برخي ساده و برخي گران قيمت بودند بازگشت. سيني را روي ميز گذاشت و از ميهمانان خواست تا از خود پذيرايي كنند.

 

پس از آنكه همه براي خود قهوه ريختند استاد گفت: اگر دقت كرده باشيد حتما متوجه شده‌ايد كه همگي قهوه خوري‌هاي گران‌قيمت و زيبا را برداشته‌ايد و آنها كه ساده و ارزان قيمت بوده اند در سيني باقي مانده‌اند. البته اين امر براي شما طبيعي و بديهي است.

سرچشمه همه مشكلات و استرس‌هاي شما هم همين است. شما فقط بهترين‌ها را براي خود مي‌خواهيد. قصد اصلي همه شما نوشيدن قهوه بود اما آگاهانه قهوه خوري‌هاي بهتر را انتخاب كرديد و البته در اين حين به آن چه ديگران برمي‌داشتند نيز توجه داشتيد. به اين ترتيب اگر زندگي قهوه باشد، شغل، پول، موقعيت اجتماعي و … همان قهوه خوري‌هاي متعدد هستند. آنها فقط ابزاري براي حفظ و نگهداري زندگي‌اند، اما كيفيت زندگي در آنها فرق نخواهد داشت .گاهي، آن قدر حواس ما متوجه قهوه‌خوري هاست كه اصلا طعم و مزه قهوه موجود در آن را نمي‌فهميم. پس دوستان من، حواستان به فنجان‌ها پرت نشود به جاي آن از نوشيدن قهوه خود لذت ببريد .....