كودتاي 28 مرداد به روايت شاهدان
 
دوشنبه 28 مرداد 1387 

كودتاي بيست و هشت مرداد

تلفن مهمي كه به آن توجه نشد
داورپناه (افسر محافظ دكترمصدق): چند روز قبل از ابلاغ فرمان عزل نخست وزيري دكتر مصدق، قرائن و اوضاع و احوال شهر نشان مي داد كه حوادثي در شرف وقوع است، تا اينكه يكشب قبل از 25 مرداد، از طرف سرگرد فولادوند، افسر گارد تلفني به آقاي عباس فربد منشي مخصوص دكتر مصدق شد كه پس از ملاقات اين دو، معلوم شد، شاه مخلوع شخصاً كودتايي را عليه مصدق رهبري مي كند، روز پيش از آن نيز، روزنامه شهباز توطئه نافرجام كودتايي را از طرف گارد شاهنشاهي خبر داده بود كه به علت مسدود بودن راههاي منتهي به سعدآباد توسط واحدهاي وفادار به دكتر مصدق (به فرماندهي سرهنگ ممتاز فرمانده تيپ كوهستاني و سرهنگ شاهرخ فرمانده تيپ زرهي) عقيم مانده بود. پس از مطالعه مطالب شهباز مطلب را با سرهنگ ممتاز كه ضمن فرماندهي تيپ سه كوهستاني، حفاظت منطقه غرب تهران منجمله خانه 109 را به عهده داشت در ميان گذاشتم و قرار شد براي تقويت واحد 60 نفري مستقر در منزل نخست وزير (109)، گروهان آماده مستقر در جمشيدآباد به كلانتري يك ـ نزديك خيابان كاخ ـ منتقل شود حالا شب 25 مرداد است، حوالي ساعت 11 شب، آقايي به نام آشتياني به منزل دكتر مصدق تلفني اطلاع داد كه در خيابان سرو صداي تانك و كاميون به گوش مي رسد و ممكن است كودتايي در شرف وقوع باشد. دكتر مصدق، مرا احضار كرد و در مورد مراقبت بيشتر از آن منطقه دستوراتي دادند و فرمودند شخصاً علاوه بر ماموريت نظامي پاي تلفن بنشيند و اگر كسي با من كار داشت وصل كنيد، قبلاً، اين كار را تلفنچي مي كرد. در اين وقت، دو واحد تقويتي در اطراف خيابان كاخ مستقر بود يكي به فرماندهي ستوان دوم علي اشرف شجاعيان در چهارراه حشمت الدوله ديگري به فرماندهي سروان شيرازي افسر زرهي مستقر در چهارراه كاخ ـ شاه كه چون بقيه ماجرا مربوط به آقاي سروان فشاركي (دكتر مهران فعلي) است بهتر است خودشان تعريف كنند.


افشاي يك راز سر بمهر
در همين موقع، يعني چند دقيقه گذشته از ساعت 6 صبح كه تازه هيأت دولت تشكيل شده بود، تلفن زنگ زد، گوشي را برداشتم. سرتيپ سپه پور فرمانده نيروي هوائي بود و گفت كه با دكتر مصدق يك كاري خيلي مهم و فوري دارد. تلفن را وصل كردم. فرمانده نيروي هوائي با صدائي هيجان زده گفت: بقرار اطلاع شاه باتفاق ثريا، آتاباي و سرگرد خاتم از كلاردشت پرواز كرده است چه دستور مي فرمائيد: هواپيما را مجبور به فرود كنيم يا در آسمان سرنگون كنيم.


در اينجا، من ناظر يك راز سر بمهر بودم كه 25 سال آنرا در سينه حفظ كرده ام و از آنجا كه خود را در برابر تاريخ و ملت و ميهنم مسئول مي دانم، در اين لحظات حساس انقلاب ايران به رهبري امام خميني، افشاي آنرا كه در حقيقت هشداري است به رهبري انقلاب در مقابله با ضد انقلاب، به سود انقلاب مي دانم آنرا بازگو مي كنم.


وقتي حرفهاي سرتيپ سپه پور تمام شد و منتظر دستور دكتر مصدق بود چند لحظه اي به سكوت گذشت و دكتر مصدق گفت: بگذاريد برود. و ايكاش چنين دستوري نمي داد…
از جمله مسائلي كه در آن جلسه تاريخي هيأت دولت مطرح گرديد اين بود كه چون شاه، بدون اطلاع دولت از كشور خارج شده و شوراي سلطنتي تشكيل نشده، پيشنهاد مي شود كه مهندس معظمي وزير پست و تلگراف، مبشر كفيل وزارت دارائي و يكي ديگر از وزيران به بغداد بروند و با شاه صحبت كنند تا شوراي سلطنت تشكيل شود كه با اين پيشنهاد مخالفت مي شود. نكته گفتني در زمينه اينكه وقتي وزيران بازداشتي وسيله كودتاچيان (دكتر فاطمي، مهندس حقشناس و مهندس زيرك زاده) براي شركت در جلسه هيأت دولت آمده بودند دكتر فاطمي كه بشدت عصباني بود فرياد ميزد: پدر سوخته ها، مرا توقيف كرديد با زن و بچه من چكار داشتند؟ گويا، دكتر فاطمي، از ماجراي تجاوز وحشيانه ستوان يكم نراقي افسر كودتاچي به همسرش آگاه شده بود.


پيشنهاد ربودن دكتر مصدق

دكتر مهران (فشاركي) (افسر محافظ دكتر مصدق): بعد از شكست واقعه 9اسفند، كودتاچيان براي ساقط كردن حكومت ملي دكتر مصدق از هيچ كاري فروگذار نكردند، منجمله مدتي قبل از كودتاي 25 مرداد، فتح الله امير علائي رئيس ميهمانخانه هاي اختصاصي شاه، از طرف سرتيپ فرهاد دادستان ـ كه از هسته مركزي كودتاگران بود ـ با من تماس گرفت و پيشنهاد كرد در صورتي كه دكتر مصدق را شبانه به كودتاچي ها تسليم كنيم به هريك از افسران گارد محافظ مصدق 300 هزار تومان ميدهيم. امير علائي كه تصور ميكرد پيشنهادش براي ما جذابيت دارد افزود: در يكي از شبهاي آينده با شما تماس خواهيم گرفت تا دكتر مصدق را تحويل بگيرم كه با مخالفت شديد من روبرو شد، مدتي بعد از اين جريان، عوامل كودتا نقشه مشابهي براي تطميع سروان داورپناه طرح كردند بدين ترتيب كه سروان شقاقي، سروان ساعدي و سروان ياوري افسران گارد شاهنشاهي كه جزو كودتاچيان بودند، يكشب از سروان داورپناه دعوت ميكنند تا در ميهماني شان شركت كند، افسران مذكور، ضمن بحث از اوضاع و احوال روز، در لفافه به داور پناه پيشنهاد همكاري با كودتاچيان را مينمايند كه چون با مخالفت او روبرو ميشوند كار به فحاشي و نزاع و تيراندازي منجر گرديد ولي چون او با چند نفر سرباز محافظ به ميهماني رفته بود، نقشه بازداشت او عملي نشد.

نبرد تا آخرين فشنگ

در فاصله 25 تا 28 مرداد، حوادث داخلي و خارجي فراواني بوقوع پيوست كه سرانجام به پيروزي كودتاي خائنانه انجاميد، كه در اين ميان نقش اشرف، خواهر شاه مخلوع و همكاري او با ژنرال شوارتسكف آمريكائي و تجهيز سيا براي كشاندن عوامل شناخته شده به خيابانها و انجام تظاهرات بنفع شاه از آنجمله است.

از نيمروز 28 مرداد، كه تظاهرات به خيابان كاخ كشيده شد، سرهنگ ممتاز، سرهنگ دفتري، سروان مهران (فشاركي) و من در خانه 109 بوديم.

تمام چهارراههاي اطراف را بسته بوديم. حوالي ساعت 11 كه با سرهنگ ممتاز جلوي منزل نخست وزير ايستاد بوديم ناگهان از كاخ شمس بروي ما آتش گشوده شد. در همين وقت از داخل كاميوني در مقابل دانشكده افسري و از داخل كاميوني ديگر جلوي سردر سنگي (تقاطع چهارراه كاخ ـ پاستور) بسوي ما تيراندازي شد كه با كمك واحد مستقر ستوان شجاعيان هر دو كاميون منهدم گرديد. براي مدتي صداي تيراندازي قطع شد. لكن دوباره تيراندازي از خيابان كاخ شروع شد. مقارن ظهر سه تانك كه از سه راه شاه بطرف خانه 109 در حركت بود، وسيله تانكهاي مستقر واحدهاي طرفدار دكتر مصدق در چهارراه شاه متوقف و فرمانده آن ـ سرهنگ دوم امير خليلي ـ توسط سرهنگ ممتاز وادار به تسليم گرديد. در همين ساعت چند تن از سران حزب توده جهت مذاكره با دكتر مصدق در مورد تحويل اسلحه و مقاومت در برابر كودتاچيان با دكتر مصدق ملاقات كردند كه دكتر مصدق با پيشنهاد آنها مخالفت كرد. زد و خوردهاي خيابانهاي اطراف كاخ تا ساعت 5 بعدازظهر ادامه داشت تا موقعي كه راديو بتصرف كودتاچيان درآمد و سپهبد زاهدي و ميراشرافي و ملكه اعتضادي شروع به صحبت كردند.

در همين وقت، ستاد ارتش به سرهنگ سررشته، سرهنگ شهرياري و سروان شيردل افسران مأمور دفاع و حفاظت از ستاد ارتش و دژبان و شهرباني و نيز به سرهنگ ممتاز دستور داد دست از مقاومت بردارند.

كودتاي 28 مرداد

دكتر مصدق سرهنگ ممتاز را احضار و دستور داد نفرات خودش را به سربازخانه ببرد. او هم اجراي امر كرد و شخصاً به افسران و افراد تحت فرماندهي خود دستور داد به سربازخانه بروند و خودش هم خيابان كاخ را ترك و به منزل رفت. و شايد اين دردناكترين اشتباهي بود كه به پيروزي كودتاچيان انجاميد و يا آنرا تسريع كرد. چرا كه چون بيشتر افسران كودتاچي از افسران تيپ سه كوهستاني ـ تحت فرماندهي سرهنگ ممتاز ـ بودند تا وقتي او حفاظت آن منطقه را بعهده داشت جرأت حمله به خانه 109 را نداشتند ولي بمحض اينكه سرهنگ ممتاز رفت، سروان ياوري، سروان مجلسي، سروان ساعدي با افرادشان به خانه دكتر مصدق حمله كردند. در اين وقت سروان فشاركي روي پشت بام منزل دكتر غلامحسين مصدق و من روي پشت بام منزل مهندس احمد مصدق با افرادمان كه جمعاً 60 نفر بوديم به دفاع پرداختيم و چنانكه بعدها آزموده در دادگاه ما گفته بود 164 نفر از مهاجمان در آن خيابان كشته شدند. در خلال اين احوال، كودتاچيان به زندان دژبان حمله كردند و افسران كودتاچي از قبيل باتمانقليچ، نصيري، روحاني، خسروپناه، اميررحيمي، زندكريمي را آزاد كردند كه اينان با دو عرابه تانك باتفاق ستوان يكم نراقي و سروان كاظم خزاعي و سروان حميد جهانباني به منزل مصدق حمله و از طريق خيابان پهلوي و باغ اصل چهار ما را به گلوله بستند. مقاومت شجاعانه سربازان تا ساعت 7 بعدازظهر ادامه داشت. در اين وقت كه آخرين فشنگهاي ما تمام شده بود نزد دكتر مصدق رفتم و جريان را گزارش دادم فرمودند دست از مقاومت برداريد و به شكلي كه گفته شد تسليم شديم و در آن لحظات تاريخي كه مسأله مرگ و زندگي مطرح بود پيشنهاد خودكشي دسته جمعي مرحوم نريمان نيز عملي نشد ناچار براي اينكه بدست اراذل و فواحش درباري نيفتيم به اصرار فراوان دكتر مصدق را حاضر به ترك منزل نموديم.

و با نردبان بمنزل آقاي نديمي رفتيم و از آنجا به منزل ديگري كه متعلق به تاجر آذربايجاني بود رفتيم. صاحبخانه در خانه ييلاقي اش در شميران بود و جز مستخدم كسي در خانه نبود. به زيرزمين خانه رفتيم و در تاريكي شب منظره آتش سوزي منزل دكتر مصدق را مشاهده مي كرديم. دكتر مصدق اصرار داشت ساعت 8,5 بعد از ظهر كه حكومت نظامي آغاز ميشود، خودمان را معرفي كنيم تا بدست اراذل و اوباش نيفتيم ولي عده اي مخالفت كردند وگفتند بهتر است تا صبح صبر كنيم. در اين جريان چند بار مأموران پليس و سربازان به در خانه آمدند تا اگر آتش به آنجا سرايت كرد آنرا خاموش كنند. مراجعه پليس باعث وحشت مستخدم منزل شده بود بطوريكه تصميم گرفت جريان را به پليس خبر دهد و بدين منظور با اربابش در شميران تماس گرفت ولي اين تاجر كه يك مصدقي مؤمن بود، او را از اينكار منع كرد و به او وعده داد در ازاي ساكت ماندن او را به زيارت قبر امام حسين (ع) خواهد فرستاد و اگر تا صبح هيچ اتفاقي براي آقا و همراهانش پيش نيايد دو تا فرش سالن ناهارخوري به حرم مطهر امام حسين هديه خواهم كرد.

دكتر مصدق، كه از ناراحتي معده بشدت رنج ميبرد، و مي بايست، غذائي بخورد ولي غذايي در منزل نبود ناچار با قدري حاشيه خشك شده نان و دو حبه قند ـ تنها خوراكي كه مي شد در آن وقت تهيه كرد ـ ساخت. خوشبختانه تلفن منزل كار ميكرد و ما توانستيم سلامتي خود را به خانواده هاي خود خبر بدهيم.
مقارن ساعت 4 صبح بعد از خداحافظي و روبوسي با دكتر مصدق با چشماني گريان از او جدا شديم. دكتر مصدق همراه دكتر مهندس معظمي و مهندس رضوي از منزل خارج شدند، از مقابل سربازان گارد گذشته و به منزل مادر دكتر معظمي رفتند. خوشبختانه چون هوا تاريك بود سربازان متوجه دكتر مصدق و همراهانش نشدند. عصر همانروز، دكتر مصدق، تلفني، محل خود را باطلاع سپهبد زاهدي رسانيد. مهندس رضوي، بعدها در زندان براي ما تعريف كرد كه وقتي جلوي در ورودي شهرباني (از خيابان ثبت) رسيديم انبوه سربازان و پاسبانان بقدري زياد بود كه فكر كرديم ما را قطعه قطعه مي كنند ولي جذابيت و محبوبيت و حالت روحاني دكتر مصدق به اندازه اي بود كه سربازان و پاسبانان بحالت احترام ايستادند و كوچه اي باز كردند و ما به اتاق سپهبد زاهدي رفتيم…


نصرت الله خازني رئيس دفتر دكتر مصدق

ابلاغ را به چه كسي داد؟
ابلاغ را به سرهنگ دفتري داد. او از قوم و خويشان آقاي دكتر مصدق بود. پيرمردي بود. بعضي وقتها مي آمد و آنجا سر مي زد. ولي مسؤليت و كار اصلي دست آقاي سرهنگ ممتاز بود. در خانه آقاي دكتر مصدق هم دو نفر افسر بودند، يكي داورپناه بود كه بعد از 28 مرداد از ارتش اخراجش كردند. يكي هم فشاركي بود كه نام فاميلش را عوض كرد و گذاشت مهران. نصيري حكم را به دفتري داد كه دم در بود. اول گفت خودم بايد به آقاي دكتر مصدق برسانم. اجازه داده نشد كه نصيري تو بيايد. گفتند شما هر نامه اي داريد بدهيد ما خودمان مي دهيم. نامه را آوردند و به من دادند. بنده باز كردم ديدم فرمان عزل است. به آقاي دكتر مصدق عرض كردم كه چون من كارهاي وكالتي كرده ام در مورد جعل مطالعه كرده ام، اين سفيدمهري (نامه سفيد با امضا) است كه از اعليحضرت گرفته اند.

به روز كودتا نزديك شديم، از آن روز بگوييد.

ما از 25 مرداد اطلاع كامل داشتيم كه چه اتفاقاتي خواهد افتاد. مقدمات كار فراهم شده بود. تانك هاي در خانه دكتر مصدق را هم عوض كردند. آقاي ممتاز از اين تانك هاي شرمن گذاشتند. ما تا صبح نخوابيديم، تا اين كه نصيري فرمان عزل را نزديك نصف شب آورد. بعد به دستور آقاي دكتر مصدق، نصيري هم بازداشت شد. او را به زندان دژبان بردند. نصيري خيلي فحش هاي ركيك به شاه مي داد.
به شاه؟ در زندان؟
بله، توي زندان دژبان. وقتي كه ممتاز بازداشتش كرد. همانجا هم شلوغ شده بود. دو كاميون سرباز آورده بودند كه در خيابان حشمت الدوله بودند. مي خواستند همان شب دكتر مصدق را دستگير كنند. ممتاز با نهايت شجاعت آنها را خلع سلاح كرد، با همان افرادي كه محافظ خانه دكتر مصدق بودند. گلنگدن هاي تفنگهاي آنها را گرفتند و ريختند توي گوني و آوردند به منزل آقاي دكتر مصدق. تفنگهاي خالي را دادند و سربازها را هم سوار كردند و بردند در كاخ سعدآباد زنداني كردند. دكتر صبح به من گفتند ببين اعليحضرت كجا تشريف دارند. اول به ما گفتند كلاردشت هستند، من با كلاردشت تماس گرفتم و گفتند به رامسر رفتند. با رامسر هم تماس گرفتم، گفتند هواپيما را عوض كردند و نفهميديم كجا رفتند. اول گفتند به لندن مي روند. بعد راديو خبر را اصلاح كرد و گفت به مقصد رم مي روند.

آقاي دكتر مصدق بعضي روزهاي جمعه كه كار تمام مي شد، به من مي گفت خانم ضياءالسلطنه شميران است، من تنها هستم، اگر كار نداري بنشين با هم صحبت كنيم. خلاصه صحبت هاي خصوصي مي كرديم. ايشان اشاراتي داشت كه اين كارها تكرار خواهد شد، دنباله خواهد داشت. به همين جهت آقاي سرهنگ ممتاز از نظر حفاظت تيغه اي جلوي بالكن اتاق آقاي دكتر مصدق كشيدند، كه اگر چنانچه پارك را متصرف شدند و خواستند از آنجا تيراندازي كنند به آقاي دكتر مصدق اصابت نكند. يك در آهني گذاشتيم كه كليدش هميشه پيش من بود. اغلب آن در آهني را باز مي گذاشتيم. اين وسايل ايمني از اين جهت بود. روز 28 مرداد اوايل صبح هنوز خبري نبود، چون اطلاع پيدا كرديم كه امروز ديگر مثل 25 مرداد نيست، رفتم و تحقيقاتم را كردم و آمدم. هنوز هوا روشن نشده بود.

كجاها رفتيد؟
با افسراني كه در كلانتريها، شهرباني و آگاهي آشنا بوديم، تماس گرفتم. گفتند بله آماده شده اند براي تسخير خانه دكتر مصدق. شخصي به نام آشتياني هم بود كه خيلي وارد بود. باشگاه جوانان در جاده قديم شميران هنوز مال اوست. او خبرهايي مي گرفت و خودش مستقيم به آقاي دكتر مصدق مي داد. آشتياني احتمالاً لقب انتظام السلطنه هم داشت. من اول كاري كه كردم، صبح خيلي زود به خانم ضياءالسلطنه گفتم خانم، آقا فرمود كه امروز شما به منزل مهندس احمد برويد و اندرون را خالي كنيد. خانم ضياءالسلطنه را هم من راه انداختم. ايشان را به منزل آقاي احمد مصدق كه در شميران بود، آوردم. بعد نزديك ظهر بود كه آقايان به منزل آقاي دكتر مصدق آمدند و نشستند.

چه كساني آمدند؟
آقاي مهندس رضوي، آقاي شايگان، آقاي دكتر صديقي، آقاي زيرك زاده، آقاي نريمان و آقاي فاطمي بودند. آنها در اتاق آقاي ملك اسماعيلي نشستند. آقاي دكتر مصدق از من سؤال كرد كه آنجا چه كساني هستند؟ من گفتم اين آقايان هستند. گفت آقاي خازني كمك كنيد كه دكتر فاطمي زود از اين خانه خارج شود. هنوز هم خانه اشغال نشده بود. خودم هم فاطمي را همراهي كردم. از در تا بيرون آمديم و خواستيم وارد ماشين بشويم، ريختند ماشين را آتش زدند. سعيد فاطمي مسلح بود، چند تير خالي كرد، پراكنده شدند. اين واقعه روبروي منزل پوررضا بود، آشپز پوررضا در را باز گذاشته بود و بيرون را تماشا مي كرد، دكتر فاطمي را توي خانه پوررضا كرد و در بسته شد. دكتر فاطمي را آنجا بردند. من كه خيالم جمع شد، آمدم و به آقاي دكتر مصدق گفتم آقا جريان دكتر فاطمي اين طور شد. يواش يواش كار اوج گرفت، بيچاره آقاي تعليمي كه دم در مي نشست، كشته شد. او را كشتند و وارد خانه شدند. تعليمي، عضو شهرباني بود، دم در ورودي مي نشست. دوتا سرباز هم بودند كه يكي اهل گلپايگان بود، آنها هم كشته شدند.
اسامي آنها يادتان هست؟
چون 60ـ 50 نفر سرباز بودند، اسامي يادم نمانده است. دو درجه دار هر كدام با يك مسلسل دويدند و رفتند زير شيرواني و از آنجا شروع كردند تيراندازي. من ديدم اگر ادامه داشته باشد هزار نفر كشته مي شوند. چه كار كنيم؟ با آقاي مهندس رضوي (خدا رحمتش كند، مرد بسيار بزرگ و از بهترين ياران دكتر مصدق بود)، ملحفه اي را برديم بالا و كشيديم، يعني اين خانه بلادفاع است. آن دو مسلسل را از آن دوتا سرباز گرفتيم. آنها را پايين آورديم. مسلسلها را به آقاي ممتاز داديم، تا كسي كشته نشود. بعد آمدند كه آقاي دكتر مصدق را وادار كنند كه اتاق كار خودش را ترك كند. ولي آقاي دكتر مصدق گفت كه من به هيچ وجه قصد فرار ندارم، اي كاش كه من كشته بشوم تا اين مملكت و اين مردم بيدار و زنده بشوند. هرچه آنها اصرار كردند قبول نكرد. نريمان گفت اگر من با چند نفر مواجه شدم خودم را مي كشم. چون مسلح بود. هفت تيرش هم آماده بود. آقاي دكتر مصدق گفت آقاي نريمان آن هفت تير را مرحمت كن به آقاي خازني. من هفت تير را از آقاي نريمان گرفتم و انداختم توي سوراخ بخاري. به هر حال مذاكره آنها راجع به فرار كردن به جايي نرسيد، اينها مايوس شدند و به همان اتاق آقاي دكتر ملك اسماعيلي رفتند و منتظر سرنوشت شدند. من ديدم آقاي دكتر مصدق تنهاست، نشستم پهلوي ايشان. خوب ما ظاهراً مأمور حفاظت جان ايشان هم بوديم. بايد ايشان را تنها نگذاريم. وقتي تيراندازي مي كردند، خرده هاي آجر روي ملافه مي افتاد، وقتي خاك برمي خواست، من آن را از روي ملافه برمي داشتم و روي زمين مي ريختم ضمناً كارمندان خود را كه دو نفر بودند مرخص كرده بودم.

آنها كه بودند؟
يكي نامش نژادي بود، يكي هم بايگان بود، خيلي آدم خوبي بود. چون ديدم خطر خيلي زياد است و ممكن است كشته شوند، آنها را مرخص كردم. آنها هم فرار كردند. پيش آقاي دكتر مصدق نشستم. ايشان فرمودند كه آقاي خازني بيا صورت شما را ببوسم خداحافظي كنم. شما هم تا خطر، خيلي پيشرفت نكرده برويد. اظهار رضايت كردم. گفتم آقا روز اول كه خدمتتان شرفياب شدم، فرموديد زندگي من هم به عهده شماست، اگر من الآن شما را تنها بگذارم و بروم و خداي نكرده اتفاق بدي بيفتد، پيش مردم چه طوري مي توانم سربلند كنم. مطمئن باشيد اگر صحبت كشته شدن باشد اول نوبت من است بعد نوبت شما. گفت شما زن و بچه داري، من نمي توانم خون شما را به گردن بگيرم. من گفتم خون من به گردن خودم است. چشمهايم واقعاً از اشك پر شد. ديد كه بنده به هيچ قيمتي از اينجا بيرون نمي روم. گفتم ممكن است از جنابعالي كه مي فرماييد خون مرا به عهده نمي گيريد استدعايي بكنم؟ گفت بفرماييد، شما كه هرچه گفتيد من گوش كردم. گفتم اجازه بدهيد كه من شما را به اندرون ببرم. گفت اندرون بدتر از بيرون است. گفتم ضمناً اين را اطلاع داشته باشيد كه آقايان آن اتاق هيچ كدام حاضر نيستند شما را ترك كنند و دو سرباز و تعليمي هم كشته شده اند. بغض گلويش را گرفت و نشست. دراز كشيده بود، ملافه رويش بود، بلند شد و نشست. وقتي نشست، ديدم از اين خبرهاي من خيلي متاثر شد، سكوت اختيار كرد. من اين سكوت را حمل بر رضا كردم. ديگر مجال ندادم كه دوباره لجبازي كند، پشيمان بشود، در آهني را فوري باز كردم و به اتاق آقايان رفتم و گفتم آقا آماده هستند كه برويم، شما هم از اينجا تشريف بياوريد. آنها آمدند و باز دوباره در آهني را قفل كردم. دو خانه آن طرفتر منزل هريسچي، همشهري ما بود، پسرش هم همكلاس برادر من بود، از آن مصدقيها بود، در نظر داشتم كه آنجا برويم. بالاخره با نردبان و كمك مش مهدي، آقاي دكتر مصدق را از اندرون رد كرديم و برديم منزل آقاي هريسچي. آنجا خالي بود، فرش زيادي براي صادرات در صحن حياط جمع شده بود. به هر حال وارد خانه او شديم. همين آقاي زيرك زاده افتاد و پايش شكست.


تصرف مجلس در كوتادي 28 مردادبعد من با آقاي هريسچي كه منزل ايشان نزديك باغ فردوس بود تلفني تماس گرفتم و به زبان آذري گفتم كه من يك ميهمان به خانه ات آورده ام. گفت كي؟ گفتم همين كه اين همه جار و جنجال برايش هست. گفت خيلي خوش آوردي، صفا آوردي، خوب كاري كردي. گفتم آقاي هريسچي مي ترسم جاي ما را پيدا كنند و خانه شما را غارت كنند، اگر ما كشته شويم روي وظيفه كشته مي شويم، اما شما چه تقصيري كرده ايد؟ گفت فداي موي مصدق. اين حرف را كه زد من گفتم اجازه بدهيد كه سرايدار كليد خانه را به من بدهد كه كسي از اين خانه بيرون نرود. گوشي را فوري دادم به سرايدار و دستور داد كه كليد را به من بدهد. بعد گفتم شما فرمايشي نداريد اجازه بدهيد من تلفن را قطع و خراب كنم. من تلفن را خرد كردم. قبل از خرد كردن به ذهنم رسيد كه به سفير هند تلفن كنم. وقتي يك بار سفير هند و معاون وزارت خارجه هند و سيد محمود رئيس سناي هند به زيارت آقاي دكتر مصدق آمده بودند، نمي دانيد چه صحنه اي به پا كردند. گفتند شما جانشين گاندي ما هستيد، نهضت خاورميانه قائم به شماست. بعد از پذيرايي مختصر هم گفتند ما مي خواهيم محل كار شما را زيارت كنيم. محل كار يك اتاق كوچك بود، كه يك تختخواب آهني هم داشت. تختخواب را بوسيدند. گفتند اين تختي است كه بزرگترين مرد دنيا اينجا خوابيده است. سفير هند نسبت به دكتر مصدق خيلي علاقه مند بود. اين بود كه بعد از آن كه وارد خانه هريسچي شدم به خاطرم خطور كرد كه تماس با او بگيرم و بگويم كه شما خبر كنيد كه دكتر مصدق تا اين ساعت زنده است. البته نگفتم جايش كجاست. گفتم اگر ما كشته بشويم معلوم است كه اين حكومت و كودتاچيان ما را كشته اند. او هم خبر را به همه سفارتخانه ها گفته بود. ما گرسنه بوديم، اما آنجا هيچي نبود. نزديك سه بعد از نصف شب بود كه نشستيم شورا كرديم. من گفتم اگر جاي ما را پيدا كنند ممكن است اينجا را غارت كنند. منزل مادر آقاي دكتر معظمي همين نزديك است، صدمتر آن طرفتر است. اجازه بدهيد برويم آنجا. اين را هم فراموش كردم كه به شما عرض كنم كه دكتر معظمي هم استقبال كردند و گفتند آقا خانه مادر ماست و اصلاً برادرمان حسين آنجا مي نشيند. بنابراين به خانه مادر آقاي معظمي رفتيم.

از خيابان گذر كرديد؟
يك كوچه است كه به كوچه درختي معروف است. از خانه هريسچي بيرون آمديم و رفتيم آنجا. يك صدمتر فاصله بيشتر نبود. خانم مهندس معظمي هم خيلي مصدقي بود. ولي آن ساعت در خانه نبود.

در اينجا بود كه قرار شد دكتر مصدق خودشان را معرفي كنند. دكتر مصدق گفت همه تان برويد، مخصوصاً به من رو كرد و گفت شما بايد زودتر از همه برويد. مبدا گير بيفتيد، تا من به شما اطلاع بدهم. گفتم چشم. صورت ما را بوسيد و ما آمديم. گفت فقط شايگان و آقاي دكتر صديقي بمانند. نمره تلفن ستاد و فرمانداري نظامي را به من دادند. گفت شما برويد. بعد من به ته كوچه رفتم، ديگر پاي رفتنم نبود، نتوانستم بروم. پشت درختها قايم شدم. حدود 20 دقيقه، نيم ساعت بعد ديدم آقاي سرتيپ پولادوند ـ كه در دانشكده افسري معلم شاه بود ـ با يك ماشين آمد. آقاي دكتر مصدق و آقاي صديقي و آقاي شايگان سه نفر عقب نشستند. سرتيپ پولادوند هم بود. خواستم بفهمم كجا مي برند. وقتي آنها را تعقيب كردم ديدم آنها را به باشگاه افسران بردند.

به نقل از: مصدق، دولت ملي و كودتا

 


ارحام صدر
در سال 1332 من كارمند بيمهٌ ايران بودم و بعدازظهرها براي راديو اصفهان كار مي كردم. استوديوي پخش راديو اصفهان اتاقي بود در باشگاه افسران ارتش (در خيابان صور اسرافيل اصفهان). من بعدازظهرها برنامهٌ مستقيم راديو اصفهان را گويندگي و پخش مي كردم. در روز 27 مرداد 32 كه شب، پس از پايان كار در راديو، به خانه مي رفتم گروهي را ديدم كه در نزديكي باشگاه افسران جمع شده اند. عده اي پرچم داس وچكش به دست داشتند و عده اي پرچم شير و خورشيد و اينها با هم قاطي شده بودند. اين مسأله من را به شك انداخت ظواهر امر نشان مي داد كه توده اي هستند. روز 28 مرداد پس از كار در بيمه به راديو رفتم. يعني به همان باشگاه افسران، برنامه ام را شروع كردم. كمي بعد، يكي از سربازان در استوديو را باز كرد و گفت: آقاي ارحام صدر، راديو تهران را بگيريد مثل اينكه خبرهايي هست. من راديو تهران را گرفتم و ديدم كه وضع آشفته شده و عليه حكومت ملي دكتر مصدق شعارهايي مي دهند. من، با توجه به آنچه شب گذشته ديده بودم، راديو تهران را خاموش كردم و از ميكروفون راديو اصفهان گفتم: اينجا اصفهان، نصف جهان! از راديو تهران صداهاي ناهنجاري به گوش مي رسد، ولي دولت ملي دكتر مصدق همچنان به حكومت قانوني خود ادامه مي دهد.

مدت زمان كوتاهي گذشت كه به من خبر دادند عده اي به طرفداري از شاه قصد اشغال راديو اصفهان را دارند. من كمي ايستادم و چون هجوم آن گروه آغاز شد. از پنجره خارج شدم و رفتم در باغ چهل ستون كه پشت اتاق پخش صدا بود، پنهان شدم. بعد پنهان شدم زير پلي در نزديكي باشگاه افسران. تا نيمه هاي شب در آنجا بودم و جرأت نمي كردم از آنجا خارج شوم، چون طرفداران شاه قطعاً مرا تكه تكه مي كردند. ماندم تا اينكه يك جيپ روي پل آمد و راننده از آن پياده شد و مرا صدا زد. او سرهنگ محمدرضا برومند بود. ظاهراً زماني كه من از پنجرهٌ اتاق پخش راديو خارج مي شدم، او روي بالكن باشگاه افسران ايستاده و من را ديده بود. صدايي شنيدم كه نام مرا مي گفت. در همان تاريكي ديدم كه سرهنگ محمدرضا برومند است. او متوجه شده بود كه من زير پل پنهان شده ام. مرا به خانه اش برد، 30 روز از من نگه داري كرد. من به او توضيح دادم كه با توجه به آنچه 27 مرداد در نزديكي باشگاه افسران ديده بودم فكر مي كرده ام كه توده ايها بر اوضاع مسلط شده اند، بنابراين به نفع حكومت ملي دكتر مصدق در راديو شعار داده بودم. چند روز بعد سرهنگ مرا به خانه ام برد. ومدتي بعد هم جلسهٌ محاكمه اي براي من گذاشتند. در آنجا هم من همين حرفها را زدم. رياست دادگاه نظامي را تيمسار سهراب برعهده داشت. بعد از شنيدن توضيحات من، دادگاه وارد شور شد و در نهايت با توجه به اين كه دلايل من مورد قبول قرار گرفته بود، و با بيان اينكه گويندهٌ راديو مثل سوزن گرامافون است و هر چيزي را جلويش بگذارند مي خواند و تقصيري درخصوص آنچه مي خواند ندارد، من را تبرئه كردند. سرهنگ برومند خيلي به من در اين ماجرا كمك كرد، و شهرتي كه به عنوان هنر پيشهٌ محبوب مردم داشتم نيز به ياري ام آمد و از مرگ حتمي با توجه به آن شعاري كه در راديو به نفع حكومت دكترمحمد مصدق داده بودم، نجات پيدا كردم.
نگاه نو شماره 74 مرداد 1386


عزت الله انتظامي

خانهٌ ما در نزديكي ميدان مجسمه غميدان انقلاب امروزف بود. در حوالي ميدان مجسمه وقتي تيراندازي شد در يكي از كوچه ها تير به يك بچه خورد. من و مردي ديگر بچه را به بيمارستان هزار تختخوابي غبيمارستان امام خميني امروزف برديم. قيامت بود. پُر از تير خورده و زخمي بالاخره توانستيم پدر بچه را پيدا كنيم.
شهر شلوغ بود. طرف منزل دكتر مصدق در خيابان كاخ بيش از همه جا شلوغ بود. دو روز قبل از كودتا به نفع مصدق شعار مي دادند و امروز به نفع شاه. ظاهراً كودتا از پارك قيطريه هدايت مي شد كه من در آنجا چند فيلم بازي كردم. هيچ حزبي در برابر كودتا واكنش نشان نداد، حتي حزب توده. تعدادي از تئاترها را آتش زدند، بعضي ها را بستند. من در تئاتر سعدي كار مي كردم كه آنجا را آتش زدند. تعدادي از هنرمندان را گرفتند. بعدها شنيدم كه تيمسار بختيار اصلاً نگاه خوبي به هنرمندان نداشت. مرا اوايل تابستان 1333 گرفتند. 5ـ 4 ماه نگه داشتند. بعد آزاد كردند. بعد از آزادي رفتم آلمان. بيشتر به خاطر اختناق . اصلاً نمي توانستيم كار كنيم. وضع بدي بود. بگير و ببند. هيچ كس آشنايي نمي داد. دورهٌ سختي بود.

نگاه نو شماره 87 مرداد 7831